فانوس
...من اینجا هستم بر روی تپه ای از خاکستر
با یکی از اشعاری که در سال اول دبیرستان سرودم در خدمتتون هستم... گیلان عزیز و به زجانم برپای تو تا ابد بمانم استان تو همچو یک سر فیل آب آبیت چه بهتر از نیل رنگ تو همیشه سبز باشد دشت تو پر از درخت باشد گیلان دل و جان من فدایت زیبایی این جهان به پایت تو سرور هرچه آب هایی در کل جهان تو با بهایی هر قدر در این خزر که ماهی است از رنگ قشنگ و چاک آبی است از هرچه در این زمین درخت است از خوبی جلگه های پست است بد یا بد یا خوب !!! به بزرگواریتون ببخشید.... تازه از دانشگاه برگشته بودم که یه هو پیج کردن نماز جماعت درمسجد خوابگاه برگزار می شود....بالا خره یه دست در حال وضو و یه پا به سمت مسجد، چهار طبقه رو رفتم پایین تا به سر منزل مقصود برسم... حالا بچه های اتاق فکر کردن من چقدر مخلصم که از راه نرسیده رفتم به دیدار یار ( منظورم خدا بود!!!!) بگذریم که تو مسیر چند نفر به کرات جلوی راهم رو سد می کردن جهت صله رحم راه پله ای(سال به سال از هم خبر نداریم جز تو راه پله) منم هر کدوم رو به نحوی پیچوندم و باز بگذریم که تو یکی از این پیچوندن ها نزدیک بود چادر نمازم کله پام کنه... شاید اون طرف حس کرد که من جلوش ضایع شدم ولی من اصلا چنین حسی نداشتم و با اعتماد به نفس کاذب همیشگی که دارم قضیه رو با یه خنده جمع کردم. خلاصه رسیدم مسجد، خوب موقع هم رسیدم ،تازه داشتن اقامه می کردن. زود نماز رو بستم.چون حاج آقا تازه وارد بودن می خواستم بدونم سرعت نماز خوندنشون چه طوره؟من همیشه اولین چیزی که واسم مهمه سرعته ، بچه که بودم فکر می کردم بزرگ بشم دیگه واسم فرق نمی کنه نماز رو تند بخونن یا کند اما انگار هنوز هم واسم مهمه!!!!! این یعنی من هنوز کودک درونم خیلی زنده است. کودک درونم همیشه یه چیزی رو اگه دوست داشته باشه به هر نحوی که شده از من می خواد و من یا مجبورم اون خواسته اش رو بر آورده کنم یا یه چیز واسش جایگزین کنم یا هم این که اینقدر گریه می کنه که روحم خسته میشه. اگه دقت کرده باشین تو پست های قبلیم تمام شکوه ها و گلایه های اون کودک رو واستون نوشتم. بگذریم بعید می دونم این کودک حالا حالا ها بزرگ بشه!! داشتم می گفتم من شخصا این قدر تو نماز این پا اون پا کردم خسته شدم، از توفیقاتی که درآهسته خوندن نماز نصیب آدم میشه اینه که می تونی کلی خاطرات و وقایع روز رو به یاد بیاری ..... و گاهی می تونی مثل ابن سینا جواب برخی از مسئله ها رو هم پیدا کنی... نماز مغرب تموم شد حاج آقا به سرعت برق و باد!! نماز غفیله رو خوندن و نماز بعدی شروع شد... از اول نماز تمام تلاشمو کردم که ذهنم منحرف نشه تا تشهد اول تونستم با هر مکافاتی بود حضور قلب داشته باشم، بلند شدیم تسبیحات اربعه رو خوندیم و حاج آقا دوباره تو رکعت سوم تشهد خوند(تا اینجا شد دو تا تشهد) من با این که حواسم به نماز نبود و در خاطرات سیر می کردم فهمیدم که حاج آقا سوتی داده... خلاصه امام به روی خودش نیاورد و دو رکعت دیگه تسبیحات خوندیم (تا اینجا شد سه رکعت تسبیجات اربعه..!!!!) من از زمان شروع سوتی تا آخر نماز خنده بر لب داشتم(چون خنده ام صوت نداشت نمازم هم باطل نیست بعد اشکال شرعی نگیرید!! زود تر گفتم که جای شبهه نمونه) جالب اینه که همه می دونستن حاج آقا اشتباه خونده اما همه تا تهش با همون سرعت کمر شکن نماز رو به انتها رسوندیم. بعد نماز همه شروع کردن از هم سوال کردن که 5 رکعت خوندیم و...... بعضی ها کلاه شرعی گذاشتن و دیگه نماز عشاء رو نخوندن (بنده های خدا حق داشتن بیست دقیقه وقت گذاستن واسه 4 رکعت نماز چیزی نبود که بشه راحت از کنارش گذشت) یکی از بچه ها به حاجی متذکر شد که اشتباه خوندین و از این حرفا ،حالا نمی دونم حاجی خودش رو از قصد به ندونستن زد یا نه...ولی حاج آقا هم قبول کردن که شک کردن ودوباره نماز عشاء رو به سرعت ! دقت کنید به سرعت خوندن. دقیقا نمی دونم چه صیغه ای بود انگار که حاج آقا فقط با کمر و پای خسته ما غرض داشتن که کند خونی شون واسه ما و تند خونی شون واسه خودشون بود. من خودم هم با شادی یه نماز تند زدم به بدن که خستگی نماز قبلی بره!!! سر جمع می شمردیمون 10 نفر نبودیم که با این تفاسیرفکر کنم از فردا همون ده نفر هم نیان (من واسه ریا هم که شده می رم!!!!!) آیا می توان خاطرات را از سلول های خاکستری زدود؟ نمی شود.... هرگز نمی شود... باید لا جرم تحملش کنی، لاجرم باید در صحنه بود باید بودو دید و حسرت خورد باید نگاه ها را درویش کرد به اجبار باید سوخت، به اسم تقدیر باید بالید باید تمام خستگی ها را ، درماندگی ها را تا به ابد به دوش کشید.. باید کوله ات را بربندی ،باید هجرت کرد و دل برید از تمام علایق سوخته... باید تنها شد و تنهایی راز آرامش است و ما را گریزی نیست جز بودن و دیدن و گریستن و.. و یعقوب در فراق یوسف چشم می دهد و ما دل می دهیم در فراق یوسف... ما هزینه می دهیم برای...... ما ذره ذره به انتها می رسیم و در تمامی این ثانیه ها تاریخ در گوشه نشسته است به ما می نگرد...... وقتی تقدیر دانستنی است نه نوشتنی پس امید برای همه چیز هست... وقتی امید باشد جبر فراموش می شود و می توان روی اراده ها حساب باز کرد.. می توان برای رسیدن به خواسته ها تلاش کرد حتی به قیمت شکست! لا اقل این بار مطمئن خواهی بود که تلاش خود را کرده ای .... می توان به گونه ای دیگر نگریست...و این بار می توان دنیارا با یک جعبه مداد رنگی24 رنگ نقاشی کرد.(همیشه آرزو داشتم یکی داشته باشم اما هیچ وقت.....) همان گونه که من می خواهم .... در واقع می توان خود را با رویاهای واهی به خواب زد... یا می توان سر را به داخل انبوهی از برف قرار داد می توان تمرین شاد بودن کرد می توان ... آری می توان خود را گول زد!!! در این تاریکی ها برایت گل آوردم به امید روز های بیداری دستانم را رد نکن! وقتی مکانی برای زندگی نداشته باشی انگار آخر دنیاست و تنها لحظه ایست که می توانی کروی بودن زمین را زیر سوال ببری... تنها لحظه ایست که ممکن است یک نظریه جدید شکل بگیرد... وقتی داشته هایت را از تو می گیرند هم دوراه داری... یا در جهت گرفتن آن داشته ها تلاش کنی یا مثل من زانو ها را به امید راه گشایی تقدیر بغل بگیری.. تقدیر هم گاها هیچ کاره است و دست به سینه به تو می خندد... اما در تمامیت این دردها و این مشغله های فکری خاطرات نهفته می شوند.. اکنون لحظه لحظه اش برایم درد آور است و به امید تبدیل این دردها به خاطرات شیرین است که روزگار می گذرانم.. من دلتنگم و بی سبب دستانم را این شهرسرد محکم گرفته است.... اکنون اکسیژن روح می خواهم این روزها ناگهان چه دیر زود می شود.....!!!!! اکنون فاصله مان به حداکثر مسافت ممکن رسیده است… این هبوط نه لذتی برایمان داشت و نه استجب لکمی... زود بیا و تا دستانمان از هم جدا نشده مرا ببر به مشعرت!! این خانه برایم بسی تنگ آمده است. غنچهای را که به پژمردهشدن محکوم است الف/دوستان در سدد راهنمایی بنده بر نیاید چون این متن در حال و هوای سیری از دنیا نوشته شده!!! ب/دو بیت آخر هم از استاد فاضل نظری هستش. ج/ یه جوانی اخیرا فوت کردن بی زحمت یه فاتحه واسه شادی روحش بخونید یا حداقل یه صلوات ا این نامه برای من و شما و امثال ماست،کودکم اما این نامه را تا به انتها بخوان. اینجا در کشاکش غم ها خندیدن ،هنر می خواهد. و اما غم تفسیر دارد: هر آنچه که تو را از اصل الهی دور کند لاجرم به توده ای از غم تبدیل می شود. البته اگر وجدانی برای درک این دوری مانده باشد.و اما وجدان در گیرو دار فراموش کردن خطا های بزرگ به یغما برده می شود... حال بیا و ببین که نسل سومی های مکتب خمینی چگونه پاس می دارند رسالت انقلابشان را چگونه بر روی پیاده رو هایی که عطر خون شهدا می دهد با توهمی پوشالی از پاس داشتن این خون ها راه می روند در حالی که اصل را فراموش کرده اند و بر روی جاده های فرعی و مال رو به دنبال حقیقت خفته از جنگ می گردند....و گاها به جای پاس داشتن نا سپاسی می کنند... این جا ایران بعد انقلاب است امام ! کجایی که به ما افتخار کنی!!!!! عجیب پاس می داریم یادگارت را.. من به دیوار اتاقم نماد ولایت فقیه را قاب کرده ام و به رسم ریا حاج ابراهیم را با خود هر روز به این سو و آن سو می کشانم تا بهتر گناهانم را ببیند و راحت تر بتواند شفاعتم کند!!! برای حفظ این انقلاب یک کار دیگر هم انجام می دهم: از روحانیت دفاع می کنم چون نام شریعت با نام آنها گره خورده است(بگذریم که گاها مجبوریم خفت بعضی از روحانیون را هم به جان بخریم)... همین ها ! من سهمم از حفظ انقلاب این است... این ها درد نیست!! ما در دوراهی حق و باطل گیر کرده ایم حتی متشرعانمان هم لاقید شده اند و اینجا و این روز ها قناری وجود ندارد همه گان کبک هایی هستند که به رنگ آغشته اند و به بهانه تبعیت از وصیت نامه شما بنیان انقلاب را بر باد می دهند...... گاهی می گویم من هم این دغدغه ها را کنار بگذارم و به خیل انسان هایی که خود را به نفهمی زده اند بپیوندم.. اینجا نشستن و سکوت کردن و فرمانبری کردن ،هنر می خواهد. انگار باز باید گریز بزنیم به کوفه و کوفیان و علی و ..... اکنون ما گاهی برای حفظ آرمان هایمان سکوت می کنیم و این بغض ها گلویمان را درد می آورد و بعد به حال مظلومیت علی اشک می ریزیم...... معنای انتظار را هم در همین حد فهمیده ایم که هر دوشنبه پرونده خفت بارمان را آقا بخواند و ما شرمنده نشویم و قصاوت قلبمان به حدی برسد که ککمان نگزد و باز روز از نو و روزی از نو... از انتظار فقط پیامک زدن در شب جمعه را فهمیده ایم...شب اموات خودمان با دستان خودمان امام زمانمان را به گورستان فراموشی در شب های جمعه فرستاده ایم.. آری جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد....... آری بار گرانی به زمین مانده است اما ما را توان بلند کردن آن نیست!!! آری ! لا یکلف الله نفسا الا وسعها... شرم باد بر کسانی که واقعیت ها را دیدند وبه نام فراموشی پشت پا زدند به آرمان های موجود و ابا کردند از انتقال آنها. اینجا من از همه جا بی خبر آمده ام از ظواهری که در مملکت می بینم می نویسم اما شما که دیده ای! مدیون خون همان شهدایی هستی که درکشان کرده ای.... برای همین است که این روز ها دیگر به ریش نیست به ریشه است به چادر نیست به چیز های دیگری است که بوی ننگ و آر ریش و چادر را با همراه نداشته باشند!! به کجا رسیده ایم خدای من!! اینجا اگر در گرمای رمضان دیده ی تابستانی خشمگین نشوی هنرمندی. ما محکوم هستیم به همیشه سرکوب کردن افکار و خواسته ها! ما محکوم به نگفتن گفته هایی هستیم که گفتنشان معلوم نیست بر عزتمان می افزاید یا ذلتمان! این هم از دموکراسی مان! ما در این کره ی خاکی و در آن عالم افلاکی محکومیم! ما مظلومیم دنیا لذتی نداشت همه شادی هایش را در این بیست و سه سال به بهایی اندک می فروشم.... دنیا فریب کده ی خوبی بود برای امثال من که هر بار در قایم باشک بازی ها، پناهگاهی نداشته باشم. من اقرار می کنم که شکست خورده ی میدان جهالتم. اکنون باز باران باریدن گرفته است از دو چشمه ی بینا.......!!! خدایا بر امیدمان بیفزا و ما را یا فارق یا واصل دنیا قرار بده. الهی تو خود می دانی بر سر دوراهی ماندن سخت است.. من تنها سلاحم در این برهه که دستم به هیچ جای مملکت متصل نیست تحصیل است تا کرسی استادی را در آینده نه چندان دور برای تربیت نسل سومی های بعدی آماده سازم.. اما رسالت تو چیست؟؟قطعا از من سنگین تر خواهد بود الهی........ نصیرمان باش... معصومه فائزی اینجا نشستن و سکوت کردن و فرمانبری کردن ،هنر می خواهد. اینجا اگر در گرمای رمضان دیده ی تابستانی خشمگین نشوی هنرمندی. اینجا زمین است.. ما محکوم هستیم به همیشه سرکوب کردن افکار و خواسته ها! ما محکوم به نگفتن گفته هایی هستیم که گفتنشان معلوم نیست بر عزتمان می افزاید یا ذلتمان! ما در این کره ی خاکی و در آن عالم افلاکی محکومیم! ما مظلومیم دنیا لذتی نداشت همه شادی هایش را در این بیست و سه سال به درهمی می فروشم.... دنیا فریب کده ی خوبی بود برای امثال من که هر بار در قایم باشک بازی ها، پناهگاهی نداشته باشم. من اقرار می کنم که شکست خورده ی میدان جهالتم. من این همه اراجیف را برای این می بافم که غیر مستقیم بگویم "ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت" اکنون باز باران باریدن گرفته است از دو چشمه ی بینا.......!!! خدایا بر امیدمان بیفزا و ما را یا فارق یا واصل دنیا قرار بده. الهی تو خود می دانی بر سر دوراهی ماندن سخت است.. نصیرمان باش... از هر سو نشانه ام گرفتند و شاید مقصر من بودم که نتوانستم خود را از تیر رس این نشانه ها برهانم چرا خداوند این ها را در روز های متوالی تقسیم نمی کند تا تحملش قدری آسان گردد البته این ها برایم گران نمی آید دیر زمانی است که به اسم امتحان الهی از روزگار نیشتر می خورم و لب فرو بسته و گاهی شکایت هم نمی کنم گاها احساس می کنم این ها جزء لا ینفک زندگیم هستند........... این گونه که بیاندیشی دیگر این مسائل و موانع را مشکلات نخواهی پنداشت... این ها گاها برایت عادت می شوند و اگر چند روزی نباشند برای آمدنشان دلتنگ می شوی.. من شکایتم را پس گرفته ام!!!!!!! جالب است بدانی فال حافظ امروزم حرف دل می زد:



دستان پاكت مثل من تنهاست می دانم
آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
جای دل تو وسعت دریاست می دانم
برگشتنت در قلبهای مرده ی مردم
همرنگ طوفانی ترین دریاست می دانم
آقا اگر تو بر نمی گردی دلیل آن
در چشمهای پرگناه ماست می دانم
جای سرانگشتان پر نورت در این ظلمت
مانند رد باد بر شنهاست می دانم
در باور كوتاه این مردم نمی گنجی
وقتی بیایی اول دعواست می دانم
ای كاش برگردی كه بعد از این همه دوری
یكباره حس بودنت زیباست می دانم
كی باز می گردی ؟ برایم بودن با تو
زیباترین آرامش دنیاست می دانم
تو باز می گردی اگر امروز نه! فردا
از آتشی كه در دلم بر پاست می دانم

تا شکوفا نشده بشکن و پرپر گردان
من کجا بیشتر از حق خودم خواستهام؟
مرگ حق است به من حق مرا برگردان!
اینجا در کشاکش غم ها خندیدن ،هنر می خواهد.
چرا نه در پی عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی يار خود باشم
غم غريبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی
که روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان
گرم بود گلهای رازدار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
| Design By : Pichak |


